( ۱ )
فلاش بک با هم رسیدند انار و تابستان
بستگی دارد البته
به این که چند پاییز دلم را نشکسته باشی
باشی و به این زمستان رسیده
با من نشسته فقط روی نیمکت اردی بهشت
ورق ورق بزنی کلمه به کلمه مرا
در چشمهایش / یم سپید مانده باشی اما
( ۲ )
به ناگهان پیر می شود پاییز
دلم را شکسته یا نشکسته یا
به یلدای گیسوان تو می رسد قیچی
کبک گم می شود گم در موهای من
دست های من آدم برفی
دگمه ی پنجم پیراهن ات را باز می بندد
می خندی و به آشپزخانه می آیی
می خندی
در ایوان خانه با دو لیوان آب پرتقال
برای یا کریم یا کاکایوسف یا قمری یا شوهر
زمستان در چشم های تو تخم می گذارد یا
(( بهار می رسد اما ز گل نشان اش نیست ))
هست نیست هست
( ۳ )
که صادق هدایت نمی تواند
مثل نیچه نمی تواند ـ
سبیل هایش را شانه کند
در زندگی زخم هایی هست
مثل بهار سال بعد
مثل تابستان ۱۳۸۸
مثل عصا و عینک
مثل این که من پیر می شوم
مثل تو او ما شما ایشان
مثل مثل این که مردانی مثل من
پیش از آن که عاشق شوند پیر می شوند
مثل ماهی را هر وقت از آب
تازه مثل مثل مثل